الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

LAÇIN ELENA

پندهایی از خدا

پندهایی از خدا   روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت: 1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. 2- هنگامی که شداد بن عاد...
15 تير 1390

زنده باد خواب!

داشتن یک بچه خوش خواب یک خوبی مهم دارد، این که میتوانی بخوابی کنارش و هی بیدار شوی و به ساعت نگاه کنی و ببینی هنوز بیدار نشده و دوباره بخوابی! این ماجرا را صبح یک روز تعطیل فرض کن، تا بدانی دارم در مورد چه موهبت بزرگی حرف میزنم!   ...
15 تير 1390

مادرانه

  احساسی هست که اولِ هر روز آنرا فرو می خوری و نمی خواهی تا  پایان شب به یاد آن بیافتی . آن احساسی ست که تو هر روز کودکت را بخاطر هزار و یک دلیل که باید بیرون از خانه کار کنی از خواب ناز بیدار می کنی . زیرا باید در محل کارت حاضر باشی و در آنجا ، فضایی برای حضور کودکت نیست .             خورشید نورش را بر پاهای ظریف کودکت گسترانیده و او در عالم خواب ، جانانه لذت می برد و تو او را بیدار می کنی و عجله داری نکند دیرتر به اداره ات برسی مبادا تأخیر در ورود برایت به حساب بیاورند . و کودکت شیرینترین دقایق خواب را رها می کند ، برمی خیزد و به تو لبخند می زند . نه ، قهقهه می زند ...
15 تير 1390

مادر اخمو

 من گاهی از سختی کارم مادر اخمویی میشم دخترم مرا ببخش به اندازه همه اخمهایی که کردم به اندازه همه لبخند هایی که نزدم همه خشمی که تو هم دیدی .. به قد صدایی که بلند شد........ تو نیامدی که اینها را ببینی تو هرگز نیامدی تو دعوت شدی به دنیایی که قرار بودبرایت فقط لبخند و نوازش باشد بی هیچ اخم تلخی آه دخترم دل کوچک معصومت که فاصله خنده و گریه راکمتر از یک نفس میکند از خستگی چه میداند از تنهایی چه میداند از ترس از غم چه میداند ...قرار نبوده تو بدانی توببینی چیزهایی را  که در دنیایی بی معنای ناب تو که خالی از تمام نامها و مفاهیم ساخته ماست جایی ندارند...دخترم من قرار بود برایت یک مادر همیشه شاد باشم تا فقط بخندی قرار بود شیرین باشم چو...
15 تير 1390

داستان مداد

  پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می ک...
12 تير 1390

اینهم برای بابای مهربانت

وقتى که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه‏  وقتى که طلوع چشمات دشمن هرچى غروبه ‏  وقتى که سایه اسمت روى لب‏هام خونه داره‏  وقتى که یاد قشنگت منوتنها نمى‏ذاره‏  تو بگو جز تو کسى هست روى تشنگیم بباره‏  کسى هست اگه تورفتى، واسه من بشه ستاره ‏  یه تبسم از نگاهت واسه من تموم دنیاست‏  وقتى چشماتو مى‏بندى، زندگى واسم معماست ‏  تو نباشى، نمى‏دونم تا کجا طاقت میارم‏  دوش امن تو نباشه، سرمو کجا بذارم؟  تو چشات معدن عشقه، من یه حفار قدیمى‏  من چى کار کنم که بیشتر با دلم بشى صمیمى ‏  وقتى که حضور سبزت واسه من یه ام...
12 تير 1390

اولین مروارید

امروزم مثل روزای دیگه.. خورشید طلوع کرد .. زمین چرخید..باد وزید...و صدایی آمد...یه چیزی مثل جینگ.. وقتی خواستی توفنجان کوچولوت چایی بخوری از  تو دهنت یهو این صدای جینگ اومد بیرون..کوچکم از قندون بیرون اومدی..آخه دیگه دندون دار شدی ..مبارکت باشه این مروارید زیبا اولین هدیه تو به من بود .. .. اینهمه ذوق و شادی و هیاهو ...فکرشم نمیکردم یه دندون اینقدر برام شیرین باشه و عاشقش بشم ...مبارکم باشه باخاله الهام اینا رفته بودیم پیکنیک همون موقع همه غرق در شادی بودیم.وقتی این خبرو به مامان جون دادم مبارک باشد گفت و خودش اماده برا درست کردن دیشلیق کرد. بابا بزرگ هم یه پیرهن شیری گل گلای صورتی برات کادو داد به میمنت مرواریدهای قشنگت. ...
12 خرداد 1390

خواهی اموخت

کم کم یاد خواهی گرفت : تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ؛ اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر ؛ و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ؛ و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمیدهند. كم كم خواهی آموخت كه چگونه باید ببازی ؛ كم كم خواهی آموخت چگونه در تنهایی با همه خاطرات او باید بسوزی و خواهی آموخت كه در این سوختن باید زندگی كنی و در نهایت میبینی از زندگی كه گذراندی چیزی جز آرزوهای نرسیده نداری و كم كم خواهی آموخت كه چگونه به امید نفس نكشیدن شبها را چگونه خواهی خفت ؛ این یعنی زجر دوست داشتن و قشنگترین درد دنیا كه به نا امیدی تو منجر میشود ولی چیز دیگری هم خواهی آموخت و این است كه: كویر تنها بهانه ای است كه دستهای او ر...
30 بهمن 1389

اتمام مرخصی

روزهای سخت همراه با شیرینی بزرگ شدنت را پشت سر گذاشتیم.یادم نرفته از مادر مهربانم که تمام زحمات النا رو به دوش کشیده بود نهایت تشکر را داشته باشم. النا دخترم بزرگ که شدی هیچوقت مامان جون را اذیت نکن,دلش رو نشکن .اون بیشتر از من برای تو زحمت کشیده چرا که از کسالت تو ,دل دردهای تو اشک نریخته.تو برای مامان بزرگ هدیه ای بسیار زیبا بودی. ١٠سال بعد اون زمانی است که تو بیشتر از من که دخترش هستم به او ارامش خواهی داد.تنها خواهشم از تو اینه که همیشه مواظبش باش چونکه الان اون از تو نگهداری میکنه. روزا سپری شدند و من بر گشتم اداره.روز اول با گریه شروع کردم.زمان هم نامردی میکردو من تنها ارزوم اتمام ساعت کاری بود.اخه نازم من ٩ ساعت بدون وجود تو نمی...
30 بهمن 1389

اولین سفر النا

٢٩ ابان 89 النا دخترم ,داشتی کم کم 3 ماهه میشدی.حالا میشد با خیال راحت تو رو بیرون از خونه برد.هر چند ما از اول تولدت تو رو با محیط بیرون و هوای ازاد عادت داده بودیم.فرصتی شد تا تو رو به یه شهر مرزی ببریم.یه سفر 2 روزه.البته مامان جون و خاله مهری هم همسفرمان بودند اونا مثل تخم چشمشون ازت مراقبت میکردند.بیشتر با مامان جون ارام بودی. اینها هم چند تا خاطره از اون فصل زیبای پاییز(اواخر ابان ماه)   ...
29 آبان 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد